ایـرانـیان و بـهار عـربـی
پویا ارجمند
"بهار عربی"، موج تظاهرات انقلابی و اعتراضی
است که در جهان عرب در حال انجام گرفتن است. ایرانیها که زمانی تنها کشوری در
منطقهٔ خاورمیانه به حساب میآمدند که علیرغم اینکه اسلام سکولار (اسلامی که در
امور اجتماعی وارد نشود) را رد کرده بودند و در عینحال با برگزاری انتخاباتهای
متعدد و داشتن مجلس و شورای شهر و روستا، "ویترین" دموکراسی کمنظیری در
منطقه رقم زده بودند – به طوریکه در دورهٔ اصلاحات خاتمی، غربیها را آنچنان به
وجد آورده بودند که ایشان شیوهٔ ادارهٔ حکومت در ایران را "الگویی"
مناسب برای کشورهای اسلامی میخواندند – اکنون با دیدن اینکه مردم کشورهای عربی طی
چندین ماه، با حداقل کشتهها و برخوردها، حکومتهای مطلقه و غیر دموکراتیکشان را
ساقط میکنند، بیشتر از اینکه خوشحال باشند، به آن غبطه میخورند – اگر نگوییم
حسادت میکنند.
آنها در انقلابی که 32
سال پیش انجام دادند در پی چیزی بودند که صد و اندی سال پیش از آن در انقلاب
مشروطه دنبال میکردند و اکنون در جایی قرار دارند که رئیس دولتی بر سر کار است که
بزرگترین افتخار خود را این میداند که مطالبهٔ "عدالت" بزرگترین
خواست مردم بدل شده است! سطحی و کمعمق است که آنچه در کشورهای عربی صورت میگیرد
را برگرفته از چنین انقلابی بدانیم. انقلابهایی که حتی در خشنترین آنها، آنچنان
که پس از انقلاب ایران، اخلاق و عدالت به نام اجرای شریعت زیر پا گذاشته شد، صورت
نگرفت. مطمئناً با توفیقهای این کشورها در پیادهسازی صحیح امور (شریعت اسلامی در
نظامی دموکراتیک) بیمایه بودن پند و اندرزهای برخی به اصطلاح اپوزیسین ایرانی به
آنها – برای درس گرفتن از تجربهٔ انقلاب ایران – بیشتر خود را نشان میدهد. (توصیههای
ابراهیم یزدی به انقلابیون مصری) آنها که روزی خود در ناامید ساختن امیدهای
انقلابیون کمر همت بستند حال آبرو و هویت خود را در ناصح شدن برای انقلابیون دیگر
دنبال میکنند، آیا کسی پند آنها را حتی حاضر است بشنود؟!
بهار عربی، بیداری عربی
یا خیزش عربی؛ موجی است که تا اینجا به انقلاب در تونس، مصر و لیبی انجامیده است.
همچنین قیام مردمی در بحرین، یمن و سوریه همچنان وجود دارد. اعتراضات در عراق،
الجزایر، اردن، مراکش و عمان و در درجهای کمتر در کویت، لبنان، عربستان سعودی،
موریتانی و سودان وجود دارد.
"الشعب یرید إسقاط
النظام" (مردم میخواهند که نظام سرنگون شود) این شعار سیاسی مرتبط با
"بهار عربی" است؛ شعاری که اولین بار در جریان انقلاب تونس پدیدار شد.
شعاری که هفتهها در خیابانهای تونس و سپس مصر طنینانداز شد. این شعار بیشترین
تکرار را در میان فریادها و پلاکاردها در طول انقلاب مصر داشت. شعاری که در جریان
اعتراضات در بحرین نیز برجسته شد و رو آمد. "الشعب یرید إسقاط النظام"
به کرّات و به فراوانی در جریان تظاهرات مردم یمن استفاده میشود. این شعار در
اوایل قیام مردم لیبی نیز استفاده شد. در سوریه نیز نوشتن این شعار توسط عدهای از
جوانان – با استفاده از اسپری – که منجر به بازداشت آنها گشت، خشم مردمی را شعلهور
کرد. (شعاری که طرفداران بشار اسد به طعنه آن را به صورت "الشعب یرید بشار
الاسد" استفاده میکردند) در لبنان، معترضان، این شعار را بر ضد سیستم سیاسی
حزبی- فرقهای استفاده کردند، در واقع این شعار به طایفهگرایی دولت بر میگشت. در
فلسطین این شعار یک تغییری پیدا کرد: "الشعب یرید انهاء الانقسام" (مردم
پایان دو دستگی را خواهانند) معترضان دو دستهٔ حاکمِ فتح و حماس را به کنارگذاشتن
دوپارگی فراخواندهاند.
اگر از چند مورد خاص
(مانند فلسطین و لبنان) صرفنظر کنیم، آنچه در کشورهای عربی تحتتأثیر از خیزش
عربی در جریان است – علیرغم تمایزات این کشورها – از انگیزههایی مشترک برخوردار
است و با فاکتورهایی مشترک نیز همراه است. عوامل متعددی منتهی به اعتراضات شدند.
از جمله مسائلی نظیر، دیکتاتوری یا حکومت مطلقه، نقضها در مورد حقوق مدنی، فساد
حکومت – که اسناد انتشار یافتهٔ ویکیلیکس بر آن صحّه گذاشت – فشل بودن اقتصاد،
بیکاری، فقر مفرط و فاکتورهایی که به شاخصهای آماری جمعیتی بر میگردد، نظیر درصد
بالای تحصیلکردگانی که از موقعیت خود ناراضی هستند. در کنار این عوامل، تسریعکنندههایی
برای این قیامها وجود دارد: تمرکز ثروت در دستان مقامات و وابستگان آنها برای
سالهای طولانی، عدم شفافیت مناسب در توزیع امکانات و درآمدها، فساد و به خصوص
اینکه جوانان وضعیت موجود را نمیپذیرند. افزایش بهای مواد غذایی و قحطیهای
متوالی نیز یک فاکتور مهم بوده است.
زمانیکه این عوامل دست
به دست هم دادند، جرقهای کافی بود که اعتراضات را به راه بیاندازد و آن، اقدام به
خودکشی یک تونسی در اعتراض به رفتار پلیس بود. این انقلابها با برخورداری از بهرهمندی
از تکنولوژیهای مدرنی مانند اینترنت و تلفن همراه بهتر پیش رفتند و هنوز نیز نقش
تعیینکنندهٔ این ابزارها در دنبال کردن خواستها وجود دارد.
این موج در ابتدا با بیاعتنایی
و سردی از سوی کشورها دنبال شد – گرچه هنوز هم کشورها با احتیاط در مورد آن مواجه
میشوند – اما در ادامه با تشخیص موقعیت خود عمدتاً خود را با آن هماهنگ ساختند.
جمهوری اسلامی در مواضع رسمی از آن استقبال کرده است – البته با درنظر گرفتن
استثناء سوریه که تحرکات اعتراضی در آن را عمدتاً ساخته و پرداختهٔ آمریکا و عربستان
سعودی دانسته است، هرچند از اصلاحات در چارچوب نظام کنونی سوریه (رژیم بشار اسد)
موضع حمایتی دارد.
بسیاری آنچه رقم خورده
است را پایان آن و نهایت این موج میدادند، در صورتیکه خیلیها آن را تازه آغاز
راه میدانند. کارشناسانی آن را به دلیل شباهت در کیفیتش با دگرگونیها و تحولات
در آمریکای لاتین در دهههای 70 و 80 میلادی (موج سوم) "موج پنجم دموکراسیخواهی"
تشخیص میدهند.
در این میان، یک ادعای
عجیب مطرح میشود و آن ارتباط دادن "بهار عربی" به ایران است که به دو
صورت از دو ناحیه صورت میگیرد. کارشناسانی در غرب یکی از عوامل شکلگیری این موج
را "جنبش سبز" در ایران میدانند و در سویی دیگر محافلی که عمدتاً موافق
جمهوری اسلامی هستند، انقلاب اسلامی سال 57 را در خیزش ملتهای عربی اصلیترین
عامل میدانند و از آن تعبیر به "بیداری اسلامی" میکنند. فیالواقع هیچکدام
دلیلی بر اثبات ادعای خود ارائه ندادهاند و بیشتر آنچه از سوی کارشناسان خود این
کشورهای تحتتاثیر خیزش عربی مؤثر میدانند همان عوامل درونی در هر یک از این
کشورهاست که "عواملی داخلی" هستند. بلکه بالعکس آنچه باید به آن توجه
داشت تأثیری است که این خیزش بر ایران میتواند بگذارد.
در انقلاب سال 57 تمامی
معترضان، تحت رهبری روحاله خمینی که فردی روحانی بود متحد شدند؛ از جمله مجاهدین
خلق که گرایشاتی مارکسیستی داشتند. نیروهای ملی-مذهبی که عمدهٔ آنها تحت عنوان "نهضت
آزادی" بودند به یاری نظام تازهپای اسلامی شتافتند و دو دولت بر سر کار آمده
ابتدای انقلاب، هر یک به نوعی از دور مشارکت در ادارهٔ کشور خارج شدند و نیروهایی
غیر از وفاداران به خمینی از صحنهٔ سیاسی بالکل حذف شدند. حتی در ظاهر نیز انقلاب
سال 57 با انقلابهایی که در کشورهای عربی در حال انجام است شباهتی ندارد. مردم در
این کشورها اصولی را در مبارزات خود رعایت میکنند که از جملهٔ آن پرهیز از برخورد
است و دیگر اینکه سرنگونی نظامها به تسویهحسابها و قتل و عام نیروهای وفادار
منجر نشده است. چیزی که مهمتر است اینست که نیروهای امنیتی، پلیس و ارتش در این
کشورها بیمحابا به روی مردم آتش نمیگشایند، هرچند که آنچه در مورد گارد شاهنشاهی
ایران گفته شده است با آمارهای مستند مطابقت ندارد. در حالیکه خمینی مدعی کشته
شدن 60000 نفر طی مبارزات انقلابی مردم ایران (شامل مرد و زن و کودک است) عماد
الدین باقی که در باب تحقیق در مسائل تاریخ انقلاب ایران شناخته شده است با بررسی
اسناد بنیاد شهید، آمار کشتهها طی سالهای 55 تا 57 را 2781 نفر عنوان میکند.
پس از انقلاب چندین هزار
نفر بدست رژیم کشته شدند و بسیاری محبوس و زندانی شدند. اولین آن مربوط به اعدام
اعضای بلندپایهٔ نظامی رژیم گذشته بود، غیز از آن بیش از 200 نفر از صاحبمنصبان
غیرنظامی اعدام شدند – برای مجازات و یا برای اینکه خطر کودتا را از میان ببرند.
محاکمههایی کوتاه و فرمایشی، بدون حضور وکیل مدافع و هیئت منصفه و بدون شفافیت و
مجالی برای متهم که از خود دفاع کند. افرادی نظیر صادق خلخالی با عنوان "قاضی
شرع" حکم به اعدام این افراد میدادند. از جمله اعدامشدگان، امیرعباس هویدا،
نخستوزیر سابق ایران بود. بین دی 58 تا خرداد 60 که بنیصدر در قدرت بود، دستکم
900 نفر با اتهامات گوناگون اعدام شدند. طی سالهای بعد نیز چندین هزار نفر از
مخالفان – بنا به اسناد سازمان عفو بینالملل – در ایران اعدام شدند.
آنچه در میان این خیزش
(بهار عربی) از همه پر رنگتر است، حضور جوانان و خواستههای آنها برای اصلاح امور
ادارهٔ کشورشان است، چیزی که سران جمهوری اسلامی آن را به خواست ملتها برای
"اجرای شریعت اسلامی" و "مقابله با نفوذ امپریالیسم و
استکبار" برای مردم ایران میخواهند جا بزنند. اگر آنطور که جمهوری اسلامی
خیزش عربی را ملهم از انقلاب خود عنوان میکند به آن باور داشت، اینچنین دستپاچه
عوامل خود را برای ایجاد رابطه با کسانیکه هنوز به طور موقت ادارهٔ امور را
برعهده دارند روانه نمیکرد، هرچند که بیشتر برای گرفتن ژست و همراه نشان دادن با
ملتهاست. طعنهوار است که در همین دوره مجلس بود که علی لاریجانی با حسنی مبارک
در مصر دیدار کرد و مصافحه و لبخند او در برابر دوربین خبرگزاریها انجام گرفت،
حال او نطق در حمایت از سرنگونی مبارک میخواند و مجلس ایران بیانیه در مورد آن
صادر میکند. (حسنی مبارک به همراه ملک حسین پادشاه وقت اردن و ملک فهد پادشاه وقت
عربستان در وصیتنامهٔ خمینی جزو افرادی هستند که در مورد آنها به مقامات توصیه
شده که اکیداً در مورد آنها رابطه نداشته باشند، چرا که آنان خائنان به مسلمین
نامیده شدند. چیزی که رفسنجانی در مورد ملک فهد نادیدهاش گرفت و علی لاریجانی
احتمالاً افسوس اینکه چرا اندکی صبر نکرد و به دیدار مبارک شتافت را هماکنون با
خود دارد).
مردم بسیاری از این
کشورهای عرب علیرغم اینکه اکثراً مانند مصر و لیبی از ذخائر غنی زیرزمینی
برخوردار نیستند و بیشتر آنها از نظر سرانه پایینتر از ایرانیها هستند، اما
برخورداری از نظامی دموکراتیک (انتخابی) را دنبال میکنند نه آنچنانکه بیان میشود،
صرفاً مطالبات اقتصادی و یا اجرای شریعت اسلامی داشته باشند. این انقلاب به زلزلهٔ
جوانان تعبیر شده است و این به دلیل حرکتی است که از کافینتها و اینترنت که در
دست آنهاست شروع شده، و آگاهیهای قشر تحصیلکرده که با فضای جهان آشنا شده است و
موقعیت خود را درک کرده است.
این انقلاب نیازی به
توصیه ابراهیم یزدیهای ندارد که گُندهشان اول خدمتگزار به بنیانگذار جمهوری
اسلامی و بزرگ کارش، رقم زدن نمایشی از رفراندوم – که طی آن مردم باید به جمهوری
اسلامی میگفتند بله یا خیر – بود که قانون اساسی "ولایت فقیه محور"
(خودکامه محور) را جا انداخت. این انقلاب به تحلیلهای اکبر گنجیها نیازی ندارد
که اولشان با وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی، وسطشان با رفسنجانی و خامنهای و سپس
عهدشکنان دومخردادی به اصطلاح اصلاحطلب، خاتمی و کروبی و اخیراً اپوزیسین شدهاند،
سپری گشته. خوب است که عربها چندان که ما به زبان آنها آشنا هستیم زبان ما را نمیدانند،
و الا با دیدن آنچه این افراد بیان میکنند به جوک آنها بدل میشدیم.
آیا جالب نیست، در حالیکه
در چند سال قبل، شاید هم چند ماه قبل، بسیاری از افراد در ایران، عربها را مورد
تمسخر قرار میدادند که اینقدر در وضعیت ناجور هستند و صدایشان در نمیآید، حال با
شگفتی مطالبات مترقی آنها را که با شیوهای بسیار حسابشده و با ایستادگی به پیش
میرود به نظاره نشستهاند؟
جنبش سبز ایران؛ از
"رأی من کجا رفت" تا "رأی من را پس بده"
جنبش سبز به سری
رخدادهای متعاقب انتخابات ریاستجمهوری از ناحیهٔ معترضان به نتیجهٔ انتخابات بر
میگردد. معترضان خواستار ابطال نتیجهٔ انتخابات و کنارهگیری احمدینژاد از مقام
خود بودند، چرا که آنچه برآمده بود را حاصل "خدعهای" در انتخابات
پنداشته بودند. میرحسین موسوی که به عنوان رهبر اصلی جنبش سبز شناخته شد، پیش از
پایان شمارش آراء، از پیروزی خود خبر داد و پس از اعلام نتایج، "ابتدائاً"
آن را نپذیرفت. پس از آن ماهها اعتراضات خیابانی که به کشته شدن 171 تن در طول
یکسال انجامید، این اعتراضات اکنون ظاهراً خاموش شده. سران آن بیان کردهاند این
جنبش درصدد حرکت در چارچوب قانون اساسی به دنبال اصلاحات (اصلاحطلبی) است در نام
تازه عنوان شده "راه سبز امید".
انتخابات پر دامنهٔ 88
به اعتراضاتی در ایران انجامید که به گفتهٔ ناظران، در طول حیات سی سالهٔ جمهوری
اسلامی بیسابقه بود. انتخاباتی که دو سوم آراء (حدود 63 درصد، معادل 24.5 میلیون
رأی) از آن احمدینژاد و 34 درصد آراء به میرحسین موسوی تعلق گرفت. (مهدی کروبی با
کسب سیصد هزار رأی، کمتر از 1 درصد، بعنوان یکی از سران جنبش سبز در کنار میرحسین
موسوی خود را قرار داد). این دو در حالی ابتدائاً خود را در کنار اعتراضکنندگان
قرار دادند که گویی بیشتر برنامه برای کنترل آنها (معترضان) از سوی نظام به آنها
داده شده بود. پس گرفتن مطالبات اولیه، طی نامهای که میرحسین موسوی متعاقباً در
محرم همان سال – پس از کشتهشدن خواهرزادهاش در جریان درگیریها – طی نامهای
سرگشاده مطرح ساخت، این جنبش را عملاً خواباند. هرچند خواستههای اعتراضکنندگان
در ابتدا ابطال نتایج انتخابات بود، اما عدهای – خصوصاً اپوزیسین خارج از کشور –
خواستار سرنگونی جمهوری اسلامی بودند.
رژیم با سرکوب شدید
تظاهرکنندگان و بازداشت صدها تن توانست اوضاع را آرام سازد. رخوت به جامعهٔ ایران
بازگشت و اکنون در آستانهٔ انتخابات مجلس، برنامه برای اینکه اصلاحطلبانی وارد
فضای انتخاباتی شوند – حتی سفارشاتی به شورای نگهبان شده است که برای پرهیز از
تکرار آنچه در انتخابات شوراهای تهران افتاد و رئیس شورای شهر تهران، رأی کمتر از
دو درصد تهرانیها را دارد با ورود اصلاحطلبانی موافقت کند.
این جنبش با بهار عربی
نمیتواند ارتباطی داشته باشد نه ماهیتاً و نه حتی به صورت شکلی. اعتراضات با
درگیریهای شدید و بسیار سبوعانهٔ نیروهای رژیم همراه بود، به طوریکه اگر
اعتراضات تکرار میشد تعداد کشتهها بسیار بیشتر میشد – بدون آنکه تأثیری در نتیجه
داشته باشد. رهبری جمهوری اسلامی برخلاف رهبران عرب، راه را برای سرکوبگری
نیروهایش در خطبهٔ نمازجمعه گشود و مسئولیت آنچه رقم خورد را به گردن معترضان
انداخت. از نظر شکلی همچنین میتوان این را به طور مشخص دید که رهبران این جنبش
چیزهایی را مطرح ساختند که هرگز آن را باور نداشتند. گفتند که این انتخابات را
خدعه و حاصل "شعبده" میدانند اما در چند ماه بعد، در واقع نتیجه را
پذیرفتند. شورای نگهبان از آنها خواست تا مدارک تقلب ادعایی در انتخابات را ارائه
کنند، اما آنها اعتنایی نکردند. (نمایندگان کاندیداهای معترض در حوزههای انتخابیه
پای برگههای صورتجلسه شمارش آراء را امضاء کرده بودند).
در ماهیت نیز عملاً سران
این جنبش خواستهٔ افراد معترض را دنبال نمیکردند. معترضان که در واقع امید به تغییرات
در رژیم از طریق روی کار آمدن اصلاحطلبی به نام موسوی بسته بودند، خواستار جایی
در ادارهٔ کشور بودند، چیزی که سران جنبش با ادارهٔ اعتراضات در مسیری که منتهی به
استیصال شود، آن فرصت را نیز از دست دادند.
ناامیدی دیگری از اصلاحطلبان
در نسلی دیگر رخ داد. نسل قبل (نسل سوم پس از انقلاب) امید خود را در تیر 78 را سرابی
دید که در انتخابات 84 هلاک گشت. نسل چهارم نیز ضربشصتی محکم از رژیم در انتخابات
88 و حوادث پس از آن گرفت. حکومت توانست برای سالهایی به حکومتِ با سکوت نحس حاکم
بر کشور مطمئن شود.
تنها چیزی که در این دو
رویداد نزدیک به هم است، بهرهبردن از تکنولوژی مدرن است که به دلیل آشنایی جوانان
معترض با اینترنت و موبایل است.
تلاش برای اینکه جنبش
عربی پیش رونده و کامیاب را با جنبش سبز مستأصل ایران یکجا بنشانیم همانقدر – و
شاید بیشتر- غیر موفق و درنیامدنی باشد که بخواهیم آن را مُلهِم از انقلاب بدفرجام
سال 57 در ایران بدانیم. بالعکس باید امیدوار باشیم تا زلزلهای که تمامی جهان عرب
و منطقه خاورمیانه را تکان داده است، با پسلرزههایی در ایران همراه باشد که
ارادههایی را برای حرکتی عظیم که میرود با جرقهای که بمباران تأسیسات اتمی
ایران و یا حادثهای مانند زلزله در تهران باشد آمادهٔ قیامی مؤثر و همهگیر سازد.
حرکتی که برخاسته از خواستهها و مطالبات است و تکیه بر خود دارد – نه افرادی که
امتحان پس دادهاند – و به دنبال برآورده شدن خواستههایش است – نه صحبتها و بحثهایی
که قدرتطلبان به صورت مبهم و غیر عینی مطرح میسازند. pouya.arjmand@gmail.com

0 نظرات:
ارسال يک نظر