
تاریخ این رژیم با خونریزی و جنایت عجین است. ملاها پس از انقلاب؛ از همان بدو کار به دادگاههای انقلابی اقدام کردند و در همان مدرسهای که خمینی آنجا را پایگاه اولیهٔ خود کرده بود، حکم اعدام را به سرعت صادر میکردند. اعدام کردن افراد به امری روزمره بدل شده بود. ابتدائاً از افراد رژیم سابق؛ وزراء، امرای ارتش و رؤسای پلیس شروع کردند و بعد به سراغ به اصطلاح ضد انقلاب رفتند. خمینی رهبری آن را برعهده داشت و همینهایی که امروز اصلاحطلب میخوانیدشان به همراه آنهایی که اصولگرایشان میخوانید نیز مؤید و مجری بودند. در اواخر جنگ در تابستان 67 نیز هزاران نفر را اعدام کردند.
در دوران ریاستجمهوری اکبر هاشمی رفسنجانی، افرادی در وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی به طور سازمانیافته ترتیب دگراندیشان را میدادند. نام بسیاری از کشتهشدگان آن دوران پس از سالها در نشریهٔ متعلق به نهضت آزادی منتشر شد. ریاستجمهوری خاتمی نیز با کشته شدن شمار دیگری از آزاداندیشان، دموکراسی و آزادی بیان را در جمهوری اسلامی تحت تسلط اصلاحطلبی نمایان ساخت. وقتی جنایت کوی دانشگاه در تیرماه 78 رقم خورد، خاتمی به عوض دفاع از دانشجویان و ایستادگی در مقابل چماقداران رژیم، به دانشجویان گفت، ”اطرف آشوبطلبان را خالی کنید“، به این منظور که او میخواست اوضاع به روال سابق برگردد، انگار که اتفاقی نیفتاده است.
پس از آن سرخوردگی آن نسل از اصلاحات و خوابیدن خواستههای آنها، رژیم با آوردن عروسکهایی دیگر به صحنهٔ انتخابات ریاستجمهوری، سعی کرد تا با دادن رقصهایی جذاب به آنها، آنها را برای نسل تازه خواستنی کند، موفق شد. میلیونها نفری که به موسوی رأی دادند چه فکری جز این میکردند که به کمی آزادی احتمالی آن هم در ساحت اجتماعی – و نه سیاسی – دست یابند.
اما یک اعلام نتیجه که شکست این بسیار امیدواران را نشان میداد، نمیتوانست یک شبه سرکوب شود، چرا که این آتشفشان فعال شده، بغض خود را در جایی و در زمانی غیر معلوم نشان میداد. رژیم خواست تا انرژی آنها را تخلیه کند، بنابراین صحنه را به پردهٔ دوم سناریوی انتخابات 88 هدایت کرد و آن ساختن اعتراضات هدایت شده بود.
در این میان، احساسات پاک، خالص و بدون ریای هزاران ایرانی به صحنه آمد که تجلی آن در شنبه 30 خرداد 1388 در خیابانهای منتهی به انقلاب خود را نشان داد. روزی تاریخی و فراموشنشدنی در اعتراض به رژیم. در آن روز همه، فارغ از اینکه به اصلاحطلبی اعتقاد داشتند و یا کل رژیم را قبول نداشتند، حتی آنها که به رژیم رأی ندادند به صحنه آمدند. علیرغم تمامی تدابیر سختگیرانه و خشن بسیجیها و نیروهای نظامی رژیم، مردم مانند چشمههایی از جایجای شهر میجوشیدند و دریای خروشانی را در مسیر آزادی- انقلاب شکل دادند.
آن روز سیاه پوشیدن برای کشتهشدگان به دست رژیم – که طی یک هفته ددمنشی رژیم – به خاک و خون کشیده شده بودند، افتخاری بود که بر تن هر شهروند ایرانی ظاهر میشد. آنها یاد کشتهشدگان را گرامی داشتند و با آنها عهد بستند که به خون آنها وفادار بمانند. خونی که به نام اسلام، به نام مذهبی که میگویند افتخار آن اینست که سالار و سرور آن با دشمنانش مهربانی میکند، ریخته شد. کسانی کشته شدند که جرمشان این بود که به امید برباد رفتهٔ خود اعتراض داشتند، به بازی دادنشان توسط رژیم و مزدورانی که به نام کاندیدا به آنها قالب شده بود، معترض بودند.
ندا آقا سلطان که نام او برده میشود، سمبل این ریخته شدن خون است. تمامی کشتهشدگان، مجروحان و کسانیکه در طی این مدت زندانی شدند و مورد آسیب قرار گرفتند، همگی به خواست خدا مأجور هستند. ما بایستی با خود عهد ببنیدم که به این خونهای ریخته شده خیانت نکنیم. اگر جرأت و جسارت این نیست که مانند آنها فداکاری کنیم، حداقل خون آنها را پایمال نکنیم، هرچند که خون آنها هرگز ضایع نمیشود.
خیانت به راه آنها؛ یعنی دنبال کردن مسیری که رژیم برای خواستههای مردم معین کرده است – که مسیری نادرست است. خیانت به آنها؛ یعنی اینکه بگذاریم دوباره به جایی قبل از انتخابات 88 برسیم و به جلو حرکت نکنیم. خیانت به آنها؛ یعنی اینکه از هماکنون عدهای میگویند به خاتمی و موسوی نگاه کنیم که در زمینهٔ انتخابات مجلس چه رهنمودی میدهند و به آن عمل کنیم. خیانت به آنها؛ یعنی اینکه بشویم سربازانی برای همدستان قاتلان آنها.
1 نظرات:
گاهی تحلیل های شما خیلی آبکی و دایی جان ناپلیونی می شود البته گاهی مثل این مطلب
موفق باشید
ارسال يک نظر